نی نی من و بابایی

کیانم خوش اومدی

پست ثابت

چشم نخوری عشقم!!!

عید نوروز 95

سلااااااااااام من اومدممم با کلی تاخیر اول سال جدید رو به پسر نازم تبریک میگم،امیدوارم 120 تا بهار دیگه رو تجربه کنی نفسم و اما ادامه ی عرایض: امسال هم مثل پارسال شب سال تحویل رفتیم کنسرت سیروان خسروی و تا پاسی از شب بیدار بودیم و موقع سال تحویل خواب هم اکنون در کیش هستیم و تنها.پدر و مادر همسری هفته ی دیگه ایشالا میان خونمون و اما خبرای خوب اینکه نینی عمه حوری محمد جون دی ماه و البته عجولانه به دنیا اومد هوراااااا و نینی خاله منا آرش جون هم دو هفته پیش به دنیا اومد هوراااا،محمد و آرش عزیزم خیلی خیلی خوش اومدین وای نمیدونم چرا حرفم نمیاد پس بریم عکس   پسر نازم در اولین روز سال 95 محمد کوچولو ...
4 فروردين 1395

نفسم تولدت مبارک

گل پسرم،تاج سرم 4 سال از با تو بودن هم به خوبی و خوشی گذشت و هر روز خوشحال تر از روز قبلم که تو رو دارم و روزی هزار بار خدا رو شکر میکنم که همچین پسر نازنینی دارم زندگی من تولدت هزاران بار مبااااااارک امسال توی مهد کودک واست تولد گرفتم و کلی بهت خوش گذشت و همش به دوستات فخر میفروختی و میگفتی تولد منه هاا تولد شما نیست بلههه اون موهای خوشگلت رو با کلی تافت زدم کنار که خرابکاریت مشخص نشه و خوبم شد.یکی از دوستای خوبم با دخترگلش آلا جون هم زحمت کشیدن و اومدن مهد که بعد از تولد هم با آلا جون رفتیم تو حیاط و براتون برف شادی زدیم و کلی ذوق کردین و اما هدیه تولد من تصمیم داشتم برات ماشین شارژی بخرم و رفتم انتخابش هم کردم ولی پدری منو ...
11 آذر 1394

دسته گل قبل از تولد!

سلام بر پسر نازنینم و دوستان خیلی وقته فرصت نکردم بنویسم ولی پسر گلم ،یه کاری کردی کارستون که مجبور شدم بیام و بنویسم... دقیقا 3روز دیگه تولدته و من دیروز شما رو پس از اندی با همسری فرستادم آرایشگاه و کلی سفارشش به همسر جان که حتما فلان آرایشگاه برو و بگو اینجوری کنه و بگو اونجوری نکنه و ... از آرایشگاه که اومدی مستقیم بردمت حمام و گفتم بشین تو وان تا من بیام.رفتم تو آشپزخونه و ی لیوان آب میوه گرفتم برات و اومدم که بهت بدم که یهوووو  دیدم این شکلی شدی ...
7 آذر 1394

سالگرد هجرت

سلام پسر نازنینم از مهاجرتمون به کیش یک سااااال گذشت! پارسال این طور موقع ها چه حس غریبی داشتیم، چقدر سر در گم بودیم و حال عجیبی داشتیم.تجربه های تازه ای رو چشیدیم تو این یک سال و حالا میشه گفت دیگه جا افتادیم و به همه جای جزیره اشراف داریم و کلی آشنا داریم.جزیره رو دوس دارم چون دنج و آرومه واسه خودمون زندگی میکنیم و اونجوری که دوس داریم هر چند گاهی اوقات دلتنگ میشیم ولی به مادرت اعتماد کن پسرم من نمیذارم بهت سخت بگذره نمیدونم قراره چند سال در کیش زندگی کنیم ولی امیدوارم بهترین سال های عمرمون باشه و همیشه به خوبی ازشون یاد کنیم.بهترین ها رو برات آرزومندم فرشته ی مهربونم ی عکس از سال گذشته که تازه اومده بودیم و حالا ....
3 مهر 1394

شیرین زبونم

سلاااااااام پسر گلی الان شما خوابی و من از فرصت استفاده کردم قربون اون چهره ی پاک و معصومت بره مادررر مامان گوشتو بیار میخوام ی چیزی در گوشت بگم: اگه مامان خوبی باشی برات ی جایزه ی خوب میخرم ی بار بهش گفتم کیان میخوای عمه هاجر مامانت بشه؟(آخه عاشق عمه اشه) یکم فکر کرد و بعد گفت: اونوقت شما هم عمه ام میشی؟؟   دورت بگردم که بعدشم گفتی نه من میخوام شما مامانم باشی چند روز پیش تولد پسر همسایمون بود(البته 8 سالشه )مامانشون اومدن در خونمون و گل پسری رو هم دعوت کردن،این اولین تولدی بود که به طور مستقل و تنها دعوت شده بودی خداااا فدات بشه مادر که انقدر مرد شدی خلاصه رفتیم ی هدیه تولد واسه پسر همسایه و 10 تا هم واسه خودت خرید...
12 شهريور 1394

حرف + عکس

سلام پسر قشنگم وای ماشالا ماشالا چه زود اومدم این دفعه گل نازم الان ساعت 11 شب هستش و شما به همراه پدر رفتین سالن همایش ها اجرای زنده دوبلاژ انیمیشن (گلوری) از چند روز پیش کلی ذوق داشتی که میخوای بری باب اسفنجی رو ببینی حتما تا حالا سر بابا رو خوردی که پس چرا خود باب اسفنجی نمیاد منم از فرصت استفاده میکنم و چندتا عکس میذارم ی روز قشنگ رفتیم دریا و شما ی دوست خوب پیدا کردی که از سوعد اومده بود اینجا داشتین با هم قد میگرفتین عاااشق آب تنی تو دریا هستی و من عاشق لحظه های قشنگی که تو شادی و خندونی نفسمی زیبا روی من اینم دکتر قلابی دم پل خواجوووو کیان وایساده ی لاکپشت کوچولو هم دیدی اونجا...
22 مرداد 1394

حرفای خوب :)

سلااام پسر طلای من نمیدونم  چرا نمیتونم مثل اون اوایل تند تند وبلاگت رو آپ کنم ثانیه ها مثل برق و باد میگذرند و من همش خسته از کار خونه و کار خودم و رسیدگی به امورات شما گل پسری نفس مامان،انقدر پسر خوب و عاقلی شدی که روز به روز عاشقترت میشم و دلم میخواد بخورمت.کیان نازم وقتی تو رو با همسنای خودت مقایسه میکنم پی به آقا بودنت میبرم حرف گوش کن و فهمیده دووورت بگردم هستیم خب از این چند وقت بگم که تقریبا ی بیست روزی رفتیم اصفهان عروسی عمه حوری،البته عروسی بیست روز نبوداا ولی ما دیگه جاخوش کردیم عمه حوری به سلامتی رفت خونه بخت ایشالا که خوشبخت بشن  تو عروسی هم شما گل پسر از اول تا آخر داشتی با گوشی بازی میکردی و این اولین بار...
19 مرداد 1394

سه سال و نیمگی

نفسم، زندگی من باورم نمیشه که انقدر آقا و بزرگ شدی! این روزا اصلا فرصت نمیکنم مثل اون موقع ها برات وقت بذارم و همش باهات باشم خیلی دلم میسوزه و اصلا از این وضعیت راضی نیستم ولی از طرفی هم واقعا چاره ای ندارم و درگیر کارم هستم.صبح ها ساعت 8و نیم بیدار بیدارت میکنم و میذارمت مهد و ظهر هم میام دنبالت و عصر ها هم یه روز در میون میبرمت پارک.تمام وقتم هم در حال سرویس دادن تو خونه هستم!خیلی وقت کم میارم و هر چی میدوم زمان تندتر میره.بازم شکر الهی تنت سالم باشه عمرم پروژه ی سنگین مهد خدا رو شکر به سلامتی باموفقیت انجام شد ولی یکی از تلخترین خاطره های من شد!بس که یک هفته ی اول همگی اذیت شدیم.تو زیادی به من وابسته بودی و منم به تو همین طور....
15 خرداد 1394

نوروز 94

سلااااااااام نازنینم عیدت مبارک قشنگم صد سال به این سال های خوب و خوش.انشاالله همیشه لبت خندون باشه و تنت سالم عزیز دلم امسال اولین سالیه که دور از خانواده هامون سال رو تحویل کردیم.تجربه ی جدیدی بود و البته از این به بعد تجربه های جدید و جدیدتر در انتظارمونه بعد از تحویل سال چون همسری باید 6 صبح میرفت شیفت باید زود میخوابیدیم و گل پسری گریهههه که بریم عیدی و نمیذاشت لباساش رو عوض کنم  ولی چاره ای جز خوابیدن نبود پسرکم و البته کسی نبود که بخوایم نصف شبی بریم خونشون به قول خودت عیدی       یک ساعت قبل از تحویل سال،کنسرت سیروان خسروی سال تحویل مامان میخوام به ماهی آب بدم،آخه تشنشه ...
3 فروردين 1394

اندکی تا سال نو

دیگه چیزی نمونده کم کم داریم به سال جدید نزدیک میشیم و من هنوز هیچ کاری نکردم.البته چرا فقط سبزه گذاشتم خدا کنه بگیره بعد از ازدواجمون فک کنم این اولین سالیه که سال تحویل خونه ی خودمون هستیم و البته تنهاییم.قراره نیمه ی دوم عید خانوادم بیان خونمون که بیصبرانه منتظرشون هستیم. ماه گذشته بود تقریبا که یک هفته ای رفتیم اصفهان خییلی دلم تنگ شده بود انصافا چون 5 ماهی بود که نرفته بودیم.وقتی هم که برگشتیم فرداش همسری به مدت سه روز رفت ماموریت بندر و من و پسری تنها بودیم تو جزیره! این اولین باری بود که شب تنها میخوابیدیم تو خونه منم ترررسووو  ولی خوب خدا رو شکر خیلی هم وحشتناک نبود و گذشت.دیگه باید عادت کنم به مسائل جدید چاره ای نیست.کیا...
21 اسفند 1393